تبليغاتX
 New Page 5

alert حالگیری

سفرنامه (قسمت چهارم)

وقتی وارد خانه خواهرم شدم بازار ماچ و بوسه حسابی داغ شد و مدتی نشستیم و صحبت کردیم و جاتون خالی شام مفصلی خوردم و بعد از شام لالا کردم

چون باید می رفتم برای انجام کارام تهران صبح زود از خواب بیدار شدم و بعد از بیدار باش به اهالی خانه و صرف صبحانه حدود ساعت شش و نیم شال و کلاه کردم و راهی فلکه اول فردیس شدم برعکس شب قبل اولین ماشین نگهداشت و مرا به ایستگاه مترو رساند وقتی ار ماشین زیر پل هوایی پیاده شدم صحنه جالب و بیاد ماندنی ای را دیدم مردم برای عبور به آن طرف خیابان جلوی پل عابر پیاده صف کشیده بودند وبرام جالب بود که اینجا از نرده کشی هم خبری نبود و تقریبا طول صف به بیش از ۵۰ متر میرسید این نشان از فرهنگ سازی و فرهنگ بالای مردم شریفمان داره

به یاد آوردم حدود ۱۷ سال قبل وقتی من تهران بودم میدان انقلاب پل عابر پیاده ای بود روی خیابان کارگر هرقدر پلیس گذاشتند که مردم را از بالای پل عبور بدن و ملزم کنند از پیاده رو بروند موفق نبودند و حتی شهرداری مجبور شد دور تا دور پل را نرده کشی کند ولی کو گوش شنوا بارها دیدم که از روی نرده می پریدند و از زیر پل عبور میکردند ولی بعد از این مدت نه نرده ای دیدم و نه عبوری از عرض خیابان و بینهایت از این فهم و فرهنگ هموطنانم به خودم بالیدم

خلاصه منهم در صف پل قرار گرفتم و بعد از حدود ۵ دقیقه آن طرف خیابان بودم و وارد مترو شدم و بلیط روز قبل را که گرفته بودم استفاده و وارد سکو شدم بعد از حدود ۱۰ دقیقه انتظار قطار از مهرشهر وارد ایستگاه شد و جای تاسف بود هموطنان منضبط قبل دیگه نشانی از انضباط نداشتد و با هجوم همه جانبه حتی به خانمهایی که در میان آقایان گیر کرده بودند هم رحم نمیکردند وقتی به یکی از مسافران گفتم این خانم داره له میشه کمی راه بده بتونه سوار شه در کمال تعجب گفت واگن خانمها چند واگن جلوتره شما نگران نباش این خانوما خودشون بلدن گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون    خلاصه وارد قطار شدم و بعد از چند دقیقه قطار حرکت کرد

ایستگاه صادقیه از قطار پیاده شدم و از سالن خارج شدم چون میخواستم برم شهرک آزمایش به یک تاکسی که منتظر مسافر بود گفتم شهرک ایشان هم فرمودند ۳۰۰۰ تومان رد شدم و مسافر کشی را دیدم ایشان هم فرمودند ۳۵۰۰ تومان دیدم اگر بخوام اینجوری ولخرجی کنم کلام پس معرکه هست رفتم باجه بلیط فروشی شرکت واحد و پرسیدم اتوبوس برای شهرک آزمایش دارین ایشان فرمودند بله اون طرفه و اول بلیط تهیه کن من هم صد تومان بلیط خریدم و به طرف ایستگاه رفتم وسوار اتوبوس شدم جالب بود که با خط درشت نوشته بود اتوبوس خصوصی وکرایه نقدا ۱۰۰ تومان دریافت میگردد کنجکاویم گل کرد از آقای کناریم پرسیدم اتوبوس دولتی هم تو این خط هست که گفتند نه خط میدان صنعت فقط اتوبوس خصوصی داره خلاصه دیدم بد نیست از بلیط های اتوبوس هم یادگاری جمع کنم مثل تمبرهای پست   خلاصه نیم ساعت بعد به شهرک آزمایش رسیدم و از اتو بوس پیاده شدم

ادامه دارد

بزودی شاهد قسمت پنجم خواهید بود


 

نوشته شده توسط حالگیر در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت


سفرنامه (قسمت سوم)

لحظه ای که قطار مترویی که من باهاش اومدم به ایستگاه رسید برابر گفته مسافرین چند دقیقه قبلش قطار کرج حرکت کرده بود و من باید ۲۰ دقیقه منتظر میشدم تا قطار بعدی بیاد و باهاش برم کرج خوشبختانه سکو خلوت و صندلیها خالی بود و برای استراحت روی صندلی ای نشستم تقریبا هر ۵ دقیقه یک قطار به ایستگاه میرسید و جمعیت نیمی از ایستگاه خارج میشدند و نیمی دیگر به سکوی کرج می آمدند ۱۰ دقیقه نگذشته بود که جمعیت در ایستگاه موج میزدحدود یک ربع بعد از ورودم به ایستگاه چشمش به جمال قطار کرج روشن شد قطار شیک و بزرگی بود و ابهت خاصی داشت بخصوص که دو طبقه هم بود وقتی قطار آمد جمعیت به یکباره به سوی سکو هجوم آورد و من هم برای اینکه از قافله عقب نمانم همراه جمعیت رفتم قطار چند دقیقه بود که توقف کرده بود ولی درب ها را باز نکرده بودند من که انتهای جمعیت بودم به ناگاه خودم را در محاصره جمعیت دیدم لحظه ای که درب قطار باز شد چنان جمعیت مواج شده بود که هر لحظه به یک طرف میرفتم و اختیار دست خودم نبود بخصوص که کیف سامسونیتم هم مزاحم بود بالاخره با فشار جمعیت وارد سالن قطار شدم و تونستم مثل غریقی بی پناه که به هر شاخه ای میچسبد به میله وسط سالن بچسبم و خودم را نگاه دارم هنوز قطار ایستاده بود و دربها هم باز بود که قطار دیگری به ایستگاه وارد شد و مسافرین آن هم با حمله ای برق آسا اقدام به پرس کردن مان کردند هنوز مبهوت عظمت قطار و جمعیت بودم که دربهای قطار بسته شد و قطار حرکت کرد ایستگاه اکباتان تعداد زیادی از مسافرین پیاده شدند که این از عذاب من و دیگران کم کرد در هر صورت به ایستگاه کرج رسیدم و موقع پیاده شدن جمعیت به حالت دو میرفتند که من بی تجربه نمیدانستم برای چیه . وقتی از ایستگاه خارج شدم با راهنمایی یکی از مسافران برای سوار شدن سواری به مقصد فردیس رفتم تعداد زیادی مثل من دائم میگفتند فردیس ولی مثل اینکه نه تاکسی و نه مسافر کش به اونجا میرفت تعدادی داد میزدند مارلیک و ملارد و منتظر مسافر بودند ولی هیچکدام نمی اومدن مسافر آماده فردیس را به مقصد برسونه من که علتش را این چند روزه نفهمیدم شاید دوستان کرجی بدونند   حدود نیم ساعت معطل شدم تا اینکه به همراه چند نفر یک خودرو دربست گرفتیم و رفتیم و فلکه اول فردیس پیاده شدم و با کمی پیاده روی به خانه خواهرم رسیدم و در زدم و وارد منزلشان شدم

ادامه دارد

بنا به درخواست دوستان عزیز از شکلک استفاده نکردم

بزودی قسمت چهارم سفرنامه


 

نوشته شده توسط حالگیر در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت


سفرنامه ( قسمت دوم)

از بس برای رسیدن به مترو عجله کردم و استرس داشتم که یادم رفته بود به خانواده اطلاع بدم که به تهران رسیدم     موبایل را برداشتم و شماره گرفتم که در کمال مسرت مشاهده کردم شرکت ارتباطات سیار لطف و محبت فرمودند و موبایلم راقطع کردند و این در حالی بود که من ۱۰ روز قبل قبض را بموقع پرداخت کرده بودم     ولی قبض هم که همرام نبود  

ناچار از یکی از مسافرین پرسیدم از کجا کارت تلفن تهیه کنم و ایشان گفت بیرون مترو همه چیز هست    از مترو خارج شدم به فروشنده ای مراجعه کردم . این مکالمه ای هست که بین من و فروشنده انجام شد 

من : آقا کارت تلفن دارین      فروشنده : با خنده شما که موبایل دارین     من : دکوریه برای قیافه گرفتنه      فروشنده : کارت تلفن بدردت نمیخوره     من : چرا ؟     فروشنده : شما که عادت به موبایل دارین باید سیم کارت داشته باشین چون اصلا نمیتونین با تلفن کارتی کارکنین این تجربه منه      من که از این کلاس بدون حق التدریس نهایت استفاده را میکردم گفتم : پس چکار کنم ؟     گفت : یک سیم کارت اعتباری بهت میدم ۱۶۰۰۰ تومان که من فقط ۱۰۰۰ تومان ازش سود میبرم    با تبلیغاتی که کرد منم برای راحتی خودم یک سیم کارت ایرانسل خریدم و با خانواده ام تماس گرفتم      در همین حال چند نفر هم از کنارم که رد میشدند هی اسم اجناس ممنوعه خیلی خفن را میبردند و میگفتند هرچی بخوای داریم      حالا چطوری میگن طرح اراذل و اوباش و  . . . را اجرا میکنند خدا میدونه و مسئولین مربوطه     در هر صورت دوباره وارد سالن مترو شدم و با وارد کردن کارت در دستگاه کارتخوان از درب طلقی تمدن بزرگ وارد شدم    با استفاده از تابلو های راهنما وارد سکوهای سوار شدن مسافرین شدم که چشمتان روز بد نبینه جمعیت موج میزد و منتظر    چند دقیقه بیش نگذشته بود که قطار وارد ایستگاه شد و جمعیت هجوم آ ورد برای سوار شدن     بقدری شلوغ بود که نشد سوار بشم و بازم منتظر موندم     اینجا بود که حس زرنگیم گل کرد و برای قطار بعدی جلوی سکو ایستادم دقیقا جایی که قطار قبلی دربش را باز کرده بود     خلاصه قطار وارد ایستگاه شد و یواش یواش توقف کرد ولی درب  قطار در فاصله ۲ متری من قرار گرفت و من دماغم سوخت    بالاخره با هر زوری شده خودمو وارد قطار کردم و مثل گوشت یخی آویزان شدم     از هر طرف بهم فشار میاوردند بنظرم از فشار قبر هم بد تر بود     در هرصورت وارد ایستگاه امام خمینی شدم و اونجا هم با همین بد بختی سوار قطار شدم  و در ادامه سفر در ایستگاه صادقیه از قطار پیاده و وارد سکوی قطار کرج شدم

ادامه دارد

بزودی قسمت سوم سفرنامه را ملاحظه خواهید فرمود


 

نوشته شده توسط حالگیر در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت


سفرنامه ( قسمت اول )

همیشه وقتی سفرنامه ماژلان یا ناصرخسرو و . . . را میخواندم با خودم میگفتم دیگه اون شرایط تکرار نمیشه که بشه سفرنامه ای مهیج نوشت ولی خوشبختانه این موقعیت فراهم شد که من هم سفری بکنم و سفرنامه ای بنویسم

فکرشو بکنین چه سفری کرده ام من

چی گفتین  دیو  جن  پری  دزد دریایی نه بابا از این خبرا نبود  همین مردم معمولی بودند و بس

واما سفرنامه من

ماجرا از آنجا شروع شد که در یک صبح پاییزی خبر دادند که توفیق اجباری نصیبت شده که مقداری از دود تهران را استشمام بفرمایید

خوشحال از این توفیقی که نصیبم شده  به دفتر فروش تیاره سابق و هواپیمای فعلی رفتم

متصدیان اونجا بالبخند برلب گفتند تا ۱۰ روز دیگه پروازامون پره  سریع رفتم دفتر فروش راه آهن اونجا هم با لبخندهای مداوم گفتند تا ۲۰ روز دیگه جا نداریم ولی ناامید نشدم و به تلاشم ادامه دادم ساک بردست و لباس رزم برتن راهی ترمینال بندرعباس شدم

اینجا دیگه از لبخند خبری نبود تا رسیدم درب ترمینال چند نفر به سوی من هجوم آوردند و ساکهای مسافرتیم را ازم به زور میگرفتنداولش ترسیدم دزد باشند و میخوان اموالم را به یغما ببرند  با احتیاط گفتم آقایان خیلی ممنون وسایلم را خودم میارم شما امری دارین یکیشون پرسید مسافر کجایی و بلیط داری یا نه ؟ من گفتم تهران و بلیط هم ندارم که به ناگاه دیدم دو دستم را چند نفر گرفتند هرکدام به طرفی میکشند اول فکر کردم دزدی یا قاتلی را دستگیر کردند و اینم رمز قاتله بوده که اینا دستگیرم کردن بعد دیدم نه بابا اینا آدمای خیرخواهی هستند که نماینده تعاونیهای مختلف مسافر برین و براشون مسافر جور میکنند به هر حال نزدیک بود از وسط دو نیمه بشم که گروهی که دست راستمو گرفته بودند پیروز شدند و مرا به سمت تعاونی طرف قراردادشان کشاندند و شادمان از این پیروزی به مسول تعاونی گفتند این مسافر سفارشیه تا میتونی بهش تخفیف بده  منم که میمیرم برای تخفیف قند تو دلم آب شد و فروشنده بلیط گفت بلیط قیمتش ۱۳ هزار تومانه ولی برای شما که سفارش هم شدین ۹ هزار تومان حساب میکنم نمیدونین چقدر خوشحال شدم گفتم کاش همه جا اینجوری تخفیف میدادن

در هر صورت ساعت ۶ بعد از ظهر سوار اتوبوس شدم البته بلیط ساعت ۶ بود ولی اتوبوس ساعت ۷ بعداز ظهراز ترمینال خارج شدو سفر من آغاز شد

در طول مسیر راننده اتوبوس چندین مرتبه بارهایی را زیر صندلیها گذاشت و بعد می آمدند و جمع میکردند که چه حکمتی داشت خدا میدونه و دست اندرکاران حمل مسافر

اینطور که همه میگن مسیر بندرعباس به تهران از سمت یزد و نائین به تهران است ولی وقتی صبح آفتاب عالمتاب دمید دیدم که داریم میریم اصفهان از مهماندار اتوبوس که با لباس فرم خوشگلی برامون فیلمهای تکراری تلویزیون را میگذاشت پرسیدم من میخواستم برم تهران نه اصفهان که در جوابم گفت خوب ما هم میریم تهران گفتم تهران که از مسیر یزد میرن فرمودند اون طرف خطرناک بود ما از این طرف اومدیم در اینجا بود که فکر کردم چه سفر مهیجی دارم میرم در هر صورت ساعت ۷ بعد از ظهر روز بعد به تهران رسیدم یعنی بعد از ۲۵ ساعت

از اتوبوس که پیاده شدم چند بار نفس عمیق کشیدم تا هوای پایتخت به تمام وجودم رخنه کنه ولی هر چه هوا خورده بودم با چند سرفه شدید پس آوردم

چون میخواستم برم کرج از آقایی سوال کردم چطوری برم کرج ؟ ایشان هم خدا خیرش بده گفت از ترمینال میری بیرون ایستگاه مترویه و با ارزانترین قیمت تا کرج میتونی بری

کلی خوشحال شدم چون میخواستم از مظاهر تمدن بزرگ بشری استفاده کنم هواپیما و قطارش که نصیب من نشد این یکی شاید بشه

به هر حال رفتم به سمت مترو در ورودی از پله ها پایین رفتم و بلیط تهیه کردم که باید بالاجبار بلیط ۲ سره میگرفتم ولی چقدر ارزان بود فقط ۲۰۰ تومان

ادامه سفرنامه بزودی و بستگی به نظر شما دوستان عزیز داره


 

نوشته شده توسط حالگیر در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت


هنر تصویر با حروف و کاراکترها

یک مجموعه کامل از تصاویری که دوستان هنرمند وبلاگ نویس تهیه کردند جمع آوری کردم وبرای استفاده شما در فاروم کاکو شیرازی گذاشتم لذا دوستان عزیز برای استفاده از آنها روی لینک زیر کلیک کنند

هنر تصویر با حروف و کاراکترها

 


 

نوشته شده توسط حالگیر در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت


افزايش حافظه فايل سيستم Cache

به منظور افزايش مقدار حافظه ويندوز كه به عمليات ورودي-خروجي اختصاص مي يابد. مراحل زير را طي كنيد:
1)وارد ويرايشگر ريجستري شويد(regedit

2)به كليد زير مراجعه كنيد:

ManagementHKEY_LOCAL_MACHINE\SYSTEM\CurrentControlSet\Control\Session Manager\Memory Management



3)زير كليد loPageLockLimit را با توجه به مقادير زير ويرايش كنيد, به عنوان مثال:
32 مگابايت از حافظه يا كمتر     
4096:
32 مگابايت
و بيشتر                  8192:
64 مگابايت و بيشتر                 
16384:
128 مگابايت
و بيشتر               
32768:
256 مگابايت
و بيشتر                65539:


 

نوشته شده توسط حالگیر در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


پاچه خوار باش تا حالشو ببری !

حتماً شما هم با فوايد پاچه خواري آشنا هستيد. پاچه خواري به شما امكان مي دهد كه از مسيرهايي كه گذر از آنها براي ديگران سخت و يا غير ممكن است به راحتي عبور كرده و به مقصد خود برسيد. اين فقط يك بعد از اين عمل محسوب مي شود. اما گاهي شما در قبال خوش خدمتي و يا سرويسي كه ارايه مي كنيد نه تنها مسير خود را هموار مي كنيد بلكه منافعي نيز به دست مي آوريد.
اما پاچه خواري در حرفه هاي مختلف در اشكال و روش هاي مختلف نيز پياده وديده مي شود. هر شغلي خوش خدمتي و پاچه خواري خاص خود رادارد. اما در مطبوعات وضعيت به كلي فرق مي كند. آيا مي دانيد پاچه خواري در مطبوعات چه تبعاتي مي تواند به همراه داشته باشد؟
اين يك مثال معروف است كه مي گويند"اگر يك پزشك فاسد باشد فقط به يك يا چند بيمار مي تواند آسيب برساند ولي اگر يك روزنامه نگار فاسد باشد مي تواند شهر و جامعه اي را به گمراهي كشانده و دچار بحران كند."
لذا اين موضوع و مواردي از اين دست است كه كار يك خبرنگار را به مراتب حساس و لزوم به دور بودن او از مفاسد را دو چندان مي كند. به اين ترتيب و با اين توضيحات حتماً متوجه عواقب پاچه خواري و خوش خدمتي يك روزنامه نگار شده ايد.
در اينجا نمي خواهم وارد اين مقوله بشوم كه يك خبرنگار از بابت پاچه خواري به چه منافع و موقعيت هاي خواهد رسيد. البته اين كه اصولاً راه هاي پاچه خواري توسط يك روزنامه نگار چگونه است نيز موضوعي است كه به علت بد آموزي قصد ورود به آن را ندارم.
در اينجا فقط مي خواهم به تبعات خوش خدمتي و پاچه خواري يك روزنامه نگار و تاثيرات آن بر يك جامعه و كشور بپردازم.كاملاً رك و بي پرده بگويم كه يك روزنامه نگار مي تواند با خوش خدمتي دزدي را امين اموال ملت، ظالمي را مظلوم، نالايقي را لايق،تازه به دوران رسيده اي را كارشناس، طرح شكست خورده اي را موفق، نهاد زيان دهي را موثر و يا فرد بي سوادي را پروفسور معرفي نمايد.
و مردم و عوام چه مي دانند كجا راست است و كجا دروغ. اگرچه طي سال هاي اخير و بنا به دلايل متعددي اعتماد مردم به رسانه ها كم شده ولي با اين وجود مردم هنوز هم به رسانه ها و مطالبي كه در آنها درج مي شودگاهاً اعتماد مي كنند.
و حالا مخلص كلام آنكه خواننده خبر پيشرفت را مي خواند ولي پيشرفتي نمي بيند. خواننده خبر موفقيت طرحي را مي خواند ولي موفقيتي نمي بيند، خواننده نام مديري را توانمند مي شنود ولي مديريتي نمي بيند، خواننده در خبرها مي خواند كه بله چنين شد و چنان ولي في الواقع چنين و چناني نمي بيند.
در نهايت اين وسط فقط خبرنگار پاچه خوار و مسوول و نهاد و طرح مربوطه هستند كه سود و پيشرفت را از نزديك و با تمام وجود لمس كرده و مي بينند.


 

نوشته شده توسط حالگیر در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting